درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
خرداد ۸٩
خرداد ۸۸
بهمن ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
لینک دوستان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

نگاهی دوباره به
سهیل غافل زاده
مقدمه
:
شعر فارسی، همواره در مسیر تجربه گرایی خود، سمت و سوهای متفاوتی گرفته است و تنورش از آتش این تجربه ها، هیچگاه سرد و خاموش نبوده و نیست. تجربیاتی ارزنده که گاهی نیز، خواسته یا ناخواسته روندی را پیش رو آورده که نه تنها شعر، بلکه بخش عظیمی از جریانات فرهنگی را تحت تاثیر مستقیم یا غیر مستقیم خود قرار داده است. به عقیده بسیای از صاحب نظران شعری فارسی، یکی از این تجربیات مهم و غیرقابل انکار و چشم پوشی، جریان عمیق و موثر شعر نیما و شاملو است. جریانی که موجب عکس العمل ها و تاثیر و تاثیرات شگرفی در ادبیات معاصر ایران بوده و هیست و دکتر براهنی نیز _ در جایگاه یک منتقد _ از تبعات آن مبرا نبوده است. نگارش کتاب «خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» نیز خود دلیلی بر این مدعاست. کتابی که در موخره اش انتقادی جانانه از تناقضات دامن گیر نیما و شاملو می کند کتابی که الحق و الانصاف می توان اشاراتی عمیق و ریز بینانه ای را در دل موثره اش یافت. اما از طرفی شاید برای خواننده این متن جالب باشد که بداند، متن نقد دکتر براهنی، در این کتاب خود تا چه حد اثیر تناقضات دامن گیر و رفع نشدنی است که خواسته یا ناخواسته _ وی را به نویسنده ای مجزا و مبرا از نوشته ها و اعتقاداتش در امر نوشتار بدل کرده است. به قول براهنی « آدم با وجدان کسی است که حرفش را به هرقیمتی بزند و خدمتش را به هر قیمتی بکند و ما هم با نشان دادن این تناقض ها می خواهیم سدهایی را که سر راه شعر فارسی پیدا شده بشکنیم.» اگرچه، به نظر می سد اساسا چنین نگاهی در باب هنر، نگاهی منسوخ است و این مقاله هم قصد آن را ندارد که مثلا سد هایی را که تناقضات متن براهنی بر سر راه ادبیات فارسی قرار داده بشکند، اما شاید به گونه ای بتوان عنوان کرد که بیان این تناقضات می تواند برای آندسته از خوانندگان اسان گیر و عجول خطاب به پروانه ها (که بعضا از آن به عنوان مرجعی مهم در شعر معاصر فارسی یاد می کنند) مفید فایده باشد. در ادامه هم به روند تجربه های شعر براهنی و نیز فراز و نشیب های آن خواهیم پرداخت که ناگفته نماند تاثیراتی غیرقابل چشم پوشی در شعر چند ساله اخیر داشته است.
1_
دکتر براهنی در بخش اول مقاله «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» به نقد آثار و نوشته های نیما و شاملو می پردازد که البته در بسیاری از موارد، انتقاد مستدل وی ، راهکاری را برای فراروی از تجربیات نیما و شعر نیمایی پیش پای ما می گذارد. نقدی که با تامل و وسواسی ستودنی ، به یافتن نقاط متناقض و بر ملا کردن آنها می پردازد که البته این وظیفه ناگزیر و ناگزیر هر منتقد فرهیخته ای مثل اوست. اما نکته قابل برملا کردن آنکه دست بر قضا، اشکال پررنگ و فجیع تر از خرده ها ی ایشان به نیما و شاملو در متن وی به چشم می خورد.
براهنی در نقد نیما می نویسد:
«
مشکل اصلی نیما دو قطبی دیدن امر آفرینش شعر است. تقسیم دکارتی جهان به من و بیرون از من تقسیم به موزون و غیر موزون و... »
و در نقد شاملو می نویسد:
«
وقتی که شاملو می نویسد: حروف کلمه را می سازد و کلمات تصویر و تعابیر و دیگر اجزای شعر را، با او همان مشکلی را پیدا می کنیم که با نیما پیدا کرده بودیم. دو گانگی محتوا و فرم، دوگانگی سوژه وابژه، دوگانگی کلمه وشعر. ما این دوگانگی ر نمی پذیریم، شعر را باید با شعر بسنجید.»
براهنی در بخشی از مقاله، از رویایی اینگونه می گوید:
«
رویایی خسته کننده شده است، وقتی که می گوید: در بذل مهربان تو پهنای ماه دیگر شد چیزی جز محتوای تصویر نمی بینیم و این به معنای کالایی کردن زبان شعر به سود معنی است نه به سود شکل».
براهنی، نیما را اینگونه معرفی می کند:
«
در واقع ، نیما در شکل ذهنی هارمونی بیشتری دارد تا در شکل عینی »
در واقع براهنی، در لبه برنده نقدش نشان می دهد، مانند کسی که در رینگ بوکس مشتهای پیاپی دریافت کرده چنان گیج است که به تناقضات درونی اش مشرف نیست. جالب آنکه همین گونه نیز هست برای هر کس جای وی، یک مشت از فرمالیسم یک مشت از پساساختارگرایی و... کافیست تا چنان گیج شود که متنش را دچار بحران و ملغمه ای از این و آن ببیند. تناقض در چنین متنی ، امری اجتناب ناپذیر است چرا که با کمی دقیق تر خواندن مقاله مذکور، خواهیم دید که انتقادات وی نه تنها مشکل اصلی نیما و شاملو و رویایی ، بلکه متاسفانه مشکل اصلی نقد براهنی نیز هست. کسی که به نیما خرده می گیرد که چرا جهان را دکارتی تقسیم می کند، شخص وی، خود نیما و شعر نیما را همانگونه که عنوان شد، دکارتی می بیند. برای شعر موقعیتی متعالی متصور است و شاعر را به دو دسته واقعی و غیر واقعی تقسیم می کند. او در نقد نیمای دکارتی،خود شکل را به عینی و ذهنی تقسیم می کند و در نقد رویایی شکل و معنا را با قاطعیت ، منفک متصور می شود. این تناقضات ، تناقضاتی نیست که خبر از تناقضات طبیعی هر فرد تیزهوشی می دهد. بلکه برعکس، خبر از نبود جهانی فردی می دهد که لازمه هر نگاه منتقد و نکته بینی است. به نظر می رسد، یک خواننده دقیق با براهنی همان مشکل را خواهدداشت که با نیما و شاملو داشته است.
براهنی، انتقادات و سویه های فرمالیستی و پساساختارگرایی را با ذهنی سنتی به یک شعر خوب و یا یک شاعر عالی نسبت می دهد . پیش از آنکه بداند تصور متافیزیکی ارزشی وی در کنار این آموزه ها بحرانی بیش را برای خود وی و دیگران بوجود نخواهد آورد. امروزه خیلی ها می دانند که لوکاچ چه می گوید. خیلی ها می دانند دریدا چه می گوید. خیلی ها تودوروف را می شناسند و آثارش را خوانده اند. مایکوفسکی را به خوبی مطالعه کرده اند . و احیانا از لویناس، چیزهایی به گوششان خورده است. اما براهنی در خطاب به پروانه ها، نقش انسانی را بازی می کند که در بازگشت از شهر خبرهای متفاوتی را با خود برای هم ولایتی هایش آورده است. توجه کنید خبر آورده است .
زمانی که برآهنی می گوید: «شعر خوب ، شعریست که خود بیان شاعری را در هر نوبت اجرایی با اجرای خود بشکند و تعریف کند. »
یعنی هنری را خوب ( و بالطبع غیر آن را بد) می داند ، و در کنار آن از اجرا اینگونه سخن می گوید درست مثل کسی است که وقتی برای هم ولایتی هایش در مورد ماشین صحبت می کند بگوید:
«
ماشین خوب ماشینی است که اندازه 10 تا خر بدود». چگونه کسی که مدام در متنش از و... نام می برد می تواند مثلا پساساختارگرایی را بفهمد، بدتر از آن، به دیگران بفهماند و تاسف بار تر از آن، یک شعر خوب را به آن نسبت دهد. خطاب به پروانه ها مقاله ای است که در آن این دو جمله به راحتی در کنار هم زندگی می کنند:
«
سالها ممارست به ما یاد داده است که به زبان به صورت پدیده ای نگاه کنیم که وسیله نیست».
و
«
حافظ به موضوع مشترک هویت و ابزار اصلی هستی شناسی ما، یعنی زبان شکل لذت بخ آن را داده است» .
و نیز این دو جمله:
«
مشکل اصلی نیما دو قطبی دیدن امر آفرینش شعر است. »
و
«
در واقع نیما در شکل ذهنی هارمونی بیشتری دارد تا در شکل عینی »
2_
دکتر براهنی در قسمتی از این مقاله به این موضوع اشاره دارد که:
«
وقتی سپهری می نویسد:« و شاهراه هوا را/ شکوه شاپرک های انتشار هواس/ سپید خواهد کرد» . منطق دستور زبان فارسی بر شعرها حاکمیت دارد، فاعل و مفعول و فعل دقیقا روشن است زیبایی شاعرانه آن بستگی به تصویر دارد که بر آن هم منطق حاکم است. »
حال از براهنی می خوانیم:
«
پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود».
«
من آن جهنمم که شما رنجهایش را / در خرابهایتان تکرار می کنید.»
«
خورشید هیمه ای است مدور که در من است.»
«
از کوچه ها، جنازه آهویی را / بر روی دست/ مردان پا برهنه / دعا خوانان می برند.»
و چندین و چند مثال دیگر، آیا در این مثالها، منطق دستور زبان فارسی حاکمیت ندارد؟ فعال و مفعول و فعل دقیقا مشخص نیست؟ زیبایی شاعرانه آن بستگی به تصویر ندارد که بر آن هم منطق حاکم است؟
3_
جا دارد، در این بند، به خلط مبحث او در مورد شاملو بپردازیم: وی به نقل از شاملو می نویسد:
«
من مطلقا وزن را به مثابه چیزی لازم و ذاتی یا وجه امتیازی برای شعر نگاه نمی کنم.» سپس با مطرح کردن شعر « پری کوچک» فروغ می نویسد:
«
این شعر بی وزن هم نیست و رکن فاعلاتن با پاره ای تغییرات در پایا نبدی از نوع نیمایی و کمی تعدیل به سیاق خود فرخزاد از خلال کلمات آن می گذرد. وزن در ساختار این شعر شرکت کرده است از بیرون بر آن تحمیل نشده »...
و در ادامه شاملو را استیضاح می کند که : « یا باید شاملو ثابت کند که التزام وزن ، ذهن فروغ را منحرف کرده .... و یا قبول کند که وزن این شعر چیزی لازم و ذاتی برای این شعر بوده و دقیقا وجه امتیازی برای آن محسوب می شود. »
این در حالیست که به نظر نمی رسد که پر رنگ بودن وزن عروضی (همان طور که همه می دانیم)، خصوصا در این شعر فروغ به همان برجستگی تلقی ای از وزن باشد که مورد نظر شاملو بوده است . چرا که شاملو در ادامه به این نکته اشاره دارد:
«
بل که به عکس معتقدم الزام وزن ذهن شاعر را منحرف می کند، چرا که به ناچار فقط معدودی از کلمات را به خود راه می دهد.»
با این توضیح پیداست که این التزام وزن در این شعر فروغ باعث خروج از مسیر خلاقیت ذهن شاعر نبوده و اصلا التزام وزنی به آن پر رنگی و برجستگی ای که شاملو به آن اشاره می کند که « بسیاری کلمات دیگر را پشت در جا می گذارد» در این شعر فروغ دیده نمی شود .
اما این قضیه زمانی جالب تر می شود که به وضعیت موسیقی در شعر براهنی توجه بیشتری نشان دهیم . به نظر می رسد، براهنی در اغلب شعرهایش(ادعایی که به راحتی عابل انکار نیست) چنان موسیقی اش را جدی و پررنگ می گیرد. و تا سرانجام ادامه می دهد که خیلی کلمات پشت در می مانند. به عنوان مثال در شعر دف، از ابتدا تا انتها، شعر محکوم و مجبور به یک ریتم است و این التزام است که «به گزینی» واژگان را در تبع خود دارد و خیلی از کلمات را پشت در نگه می دارد. به نظر شما کجای این شعر شیزوفرنیک است؟ اگر شیزوفرنی این است که احتمالا متن مولوی از همه شیزوفرن تر است! کدام آدم شیزوفرنی ، از ابتدای کلامش تا اتنها یک ریتم دارد. کدام بند این شعر، موسیقی قبل از خود را منقلب می کند. آیا متن شیزوفرنیک به زبان معیار حمله می کند، اما حتی یک جا از ریتم اش تخطی نمی کند.
موخره :
متاسفانه به نظر می رسد انسانی که پشت شعرهای «خطاب به پروانه ها» دف می زند ، نه تنها شیزوفرنی نیست ، بلکه انسان عاقل و بالغ و سالم احوالی است که می داند چگونه از یک سری الگوهای معلوم تولید انبوه کند. نه تنها یک انسان مختل پست مدرن و حتی مدرن نیست بلکه انسان کلاسیکی است که با ریتمی یکنواخت در متن زندگی می کند و همواره از روی یک الگو، الگوهای انبوه می سازد و هیچ الزام روحی و فکری ای در شکستن فرم یکنواخت و ریتم همسان برای سازندگی در متن، در وی دیده نمی شود
...